أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
223
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
خويش [ 55 ب ] نگرستى عجب آوردى تا عاجز گشتى ، در قدرت ما نگر و عذر آر تا قادر شوى . چهارم گفتيم كعبه به طهارت بنازيد ، حق تعالى گفت : « وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ « 1 » . » « 1 - » كعبه گفت : اين منم كى پسنديدهء حضرتم ، آراستهء سلب طهارتم ، منظور « 2 » حقّم . مأمن خلقم . پادشاه عالم آن سلب طهارت و شرف ازو بستد ، و هزار ماه آن را بتكده گردانيد ، و خلعت آن امانت ، روز فتح « 3 » بسراى ابو سفيان داد « من دخل دار ابى سفيان فهو آمن . » پادشاه عالم گفت اى كعبه مى به طهارت بنازى « 4 » ، و بدين سلب امان خود سر بفرازى « 5 » ، ما بتان با وحشت را در جوف تو نهاديم ، و آن سلب امنوامان ترا به خانهء بيگانه داديم . ذرات خاك كعبه به حق بناليد و گفت : بار خدايا چكنم و چه حيلت سازم ، تا مگر مستوجب عنايت باشم « 6 » . خطاب آمد كى در طهارت خود « 7 » نگرستى ، عجب آوردى محل صنم گشتى . در عنايت ما « 8 » نگر و عذر آر تا مطاف اهل عالم گردى . ديگر « 9 » گفتيم قلم « 10 » به قسمت بنازيد ، چون پادشاه عالم به دو خطاب كرد كى بنويس ، گفت : بار خدايا چه نويسم ؟ گفت : « الخلق و الخلق و الرزق و الاجل و ما هو كاين الى يوم القيمة . » قلم از راه عجب اندر آمد « 11 » و گفت : اين منم كه قسّام ادرار و ارزاق بندگان پادشاه عالمام ، و دبير حضرتام ، منشى مملكتام . خطاب آمد كى : يا قلم « 12 » چون به قسمت و كتابت « 13 » بنازيدى ، ما خود ، بهخودىخود ، اين قسم تولّا
--> ( 1 ) - + و العاكفين و الراكع السجود ( 2 ) - + نظر ( 3 ) - + مكه ( 4 ) - به طهارت مىنازى ( 5 ) - بيفرازى ( 6 ) - از « تا مگر مستوجب . . . » ندارد ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - من ( 9 ) - پنجم ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - « از راه عجب اندر آمد » ندارد ( 12 ) - + پيرامن لوح مگرد ملك تعالى بىواسطهء قلم و مادهء مداد بدان فضاء لوح نظرى كرد و هر چه مكنونات غيب بود بىواسطهء قلم پيدا گشت خطاب آمد كه اى قلم ( 13 ) - در متن : كتبت ( 1 - ) سورهء حج / 26